چه زیباست بی قراری برای لحظه آمدنت وبوئیدنت
خداوندا تویی مونس به قلبم
سلام عدنان جان ، این روزها دیگه برام نوشتن از حال و احوالی که دارم خیلی سخته دیگه داریم به لحظه دیدار نزدیکتر می شیم و هر روز که میگذره دل نگرانی های من برای تو و ترسم برای آن روز بیشتر و بیشتر میشه وای که دیگه نمیتونم دیگه برات از احوالی که دارم بنویسم هیچ چیز هم مثل ترس منو اذیت نمیکنه قبلاً هم گفته بودم که من از اتاق عمل و جراحی واقعاً میترسم ولی دل داریهای بابات و آماده کردن من برای اون روز خیلی برام آرامش میده و کمی از ترسم کم می شه و فکر اینکه بچه نازنینمو بغل میکنم و با تمام احساس مادرانه که بهت دارم هزار هزار میبوسمت ویک دل سیر بوی زیبای کودکیت رو احساس میکنم تمام این ترسها رو به جون میخرم تا به پسرم عدنان (بهشت زمینی) برسم .دوستت دارم بهترینم . امروز وقت دکتر داشتم تپ تـــــــپ صدای قلبت گرما بخش قلب من شده که دارم وجود نازنیمت رو حس میکنم دکتر بعد از معاینه قرار بعدی رو در بیمارستان گذاشت و گفت بیست و پنجم ساعت 7 صبح تو بیمارستان مصطفی خمینی باشم . ولی گفت اگه دردی تا اون روز داشتی به من زنگ بزن . فقط 10 روز مونده
مامان فرزاد هم با خاله نرگس و خاله به به فردا میخواستن برن مشهد و زنگ زد با من خداحافظی کرد و من هم کلی طلب دعا کردم که برام دعا کنه .(خدا جونم ، تو رو میخوام من تو رو میخوام من رو تو آغوش امن الهی حفظ کن دوستت دارم بی نهایت میدونم میدونی
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها !
مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...
که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ... 


چه زیباست بی قراری برای لحظه آمدنت وبوئیدنت
